تبليغاتX
انتظار خبری نیست مرا
گناه دوریت نیست من وقتی با تو بودم نیز دلم برایت تنگ می شد
 

این صدای خش دار ابی با ان صدای ارام شاملو بدجوری مرا خواب میکند.ان جورهایی که دلت میخواهد

بیکارترین ادم روی زمین باشی و هر ثانیه استرس نگیرتت.آنقدر که تا میتوانی 

رانی هلو بدهی بالا و بلند بلند بخندی .انقدر که هی چاقو فرو کنی توی تنت و دردت نگیرد و با لبخند به

خون های بدنت زل بزنی مثل یک قهرمان!دقیقا مثل یک قهرمان!

میدانی همین که حس کرده ام کاملا حس کرده ای که چقدر دوستت دارم برای من کافی که نه اما لذت

بخش است!

این روزها با یغما گلرویی و خانم رنگین کمانش اخت شده ام مثل این ادم ها که بعد 4 روز چنان با پاییز

انس گرفته اند که چتر می گیرند روی سرشان و کاپشن می پوشند... 

میدانی دلم میخواهد یک جای این زندگی را عوض کنم یا لااقل یک مهره ی اصلی را بندازم زمین!

  باز هم مثل قدیم شده ام ...

همان دلشوره های روز آخر ...

خوابت را می بینم ( شاید بیشتر از همیشه )

دنبال کدام پایان میگردی ؟

آخر این قصه را فقط خدا میداند .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 20:47  توسط حسرت زده  | 

میدانی...جایی خواندم آدم ها قول می دهند که زیرش بزنند....اصلآ بستنی ها را می بندند که چیزی برای

 

شکستن داشته باشند....فکر می کردم این را آدم ضعیفی گفته....

 

اما.....

 

راست گفته.

 

آدم ها بستنی ها را می بندند که چیزی برای شکستن داشته باشند.....

 

و من چه احمقانه انتظار داشتم که تو......آنچه را که هرگز نبسته بودی نشکنی....شاید فکر کردم گاهی نگاه ها

 

و دست ها کافیست....لازم نیست بستنی ها را بر زبان آورد....می شود حس کرد....بو کرد...می شود همیشه

 

بکر و تازه در چشم هایت بماند.....

 

اما.........

 

چه احمقانه انتظار داشتم که تو......آنچه را که هرگز نبسته بودی نشکنی....

 

همیشه می گفتم حرمت چشم های تو را نگه داشتم.....

 

می دانی.... پاییز حرمت نگه نمی دارد....هيچوقت نگه نداشته...

 

اما برای تو.....نخواست که دیواری بریزد...که حرمتی بشکند....که گلایه ای باشد....

 

و تو....و اما تو.....تو حتی حرمت دست های خودت را هم نگه نداشتی چه برسد به...

 

بگذریم.

 

مهم نیست....

 

قلب من این روزها تیر می کشد... حس می کنم یک عالمه آدم دورم حلقه می زنند و مرثیه می خوانند.....

 

مرثیه باران....باران نیامده...............

 

من .....در انتظار باران نیامده پیر شدم.........

 

اين حرفها سهم توست.........اما.....سکوت که میکنم تو فکر میکنی....

 

بگذریم.......  

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 18:14  توسط حسرت زده  | 

 

چقدر دلم هــــــــــــــــــوای آنوقتها را کرده ...

آنوقتها که از ته دل... بی پروا ...بلند بلند می خنديدم ...

انگار آنوقتها خيلی از من دور شده اند

انگار کم کم دارم می پوسم.

چقدر خسته ام

چقدر می خواهم که باشی همين نزديکيها ...

ولی ...

نيستی ... انگار تو هم خيلی دور شده ای مثل آنوقتهايم ... که ديگر

برنمی گردند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 20:25  توسط حسرت زده  | 

 

میاد تو...هاج و واج نگام می کنه....صورتم خیس اشکه...

_ چی شده؟حالت خوبه؟

_....

_خواب بد دیدی؟

_ اوهوم.....

میاد کنارم....بغلم می کنه...یه دل سیر تو بغلش گریه می کنم....

اما...

اما هیچ وقت بهش نمی گم این خواب بدو تو بیداری دیده بودم.........

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 13:59  توسط حسرت زده  | 

امروز..!


تاریخم فراموش کردم...!

هنوز هم یه صدایی از دور میاد..

هنوز هم کسی هست که دلتنگی هام رو باور کنه..

کسی که از دیدن زخم روی دستم اشکش در بیاد

و من هنوز هم زندگی و فریاد میزنم..

شمارش معکوس و شروع کردیم..

هم من هم تو...

میترسم...

ترس که نه٬  دلهره..!

دلهره٬استرس....همراه های همیشگی من....بعد دیدار های ۴۵ دقیقه ای..

فکر که میکنم قلقلکم میاد..

فکر که میکنم..یادم میاد که شانه ات هنوز هم جای امن گریه های منه..

و دلت...! خواستم بگم امانت داره خوب!  دلم را خوب پس نزن...!

مطمئن باش دوست دارم حتی وقتی تیشه به ریشه ام بزنی..

اون وقت در اوج خوشبختی خودم و دار میزنم..

دلم میخواد تو در کنارم باشی...وقتی که در آستانه پرواز قرار میگیرم..

تو روی گونه ام بوسه بزنی...تو برای آخرین بار در آغوشم بگیری...

تو من و  دیوانه خطاب کنی٬نه مردمی که چیزی از عشق ما نمیدونند٬ دروغ که نگفتم؟؟! ما یا من؟؟!

چه بی پروا حرف میزنم..! تو جدی نیگیر...!

چرا ساکتی!؟

حرف زدن با من کلافت کرده؟

تو که حرف نمیزنی بهتره بگم حرفای من کلافت کرده؟

امشب یه طوری شدم..

یه طور عجییب

بعد از اینکه اون صدا رو دوباره شندیم..

دلم لرزید...

لبم خندید..

چشام برق زد..

راستش خوابمم تعبیر شد..

اون صدا هنوز میاد

من دیوونه اون صدام...

نرو ..میخوام  بهت فکر کنم.....میخوام...........!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 19:41  توسط حسرت زده  | 

 ما گذشتيم و گذشت آنچه كه با ما كردي...

 تو بمان با دگران ...

واي بحال ديگران...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 18:0  توسط حسرت زده  | 

 

گذشت.اونقدر تند که مجالی نبود برای نفس گرفتنمون.که زیاد
شکستیم که زیاد هم خندیدم با هم.که قد کشیدی قد کشیدم.که هر دو بزرگ شدیم که هر دو بارها بچه شدیم قهر کردیم با خودمون.که حالا حس میکنم از داشتن دوستی شبیه تو گرچه گاهی دور گرچه گاهی سخت خوشحالم.
اینکه بعد از این همه روز پیشم باشی لبخندت مرا خواب کند دستهات گرمم کند اینکه هنوز هم میتوانم از ته دل به لوس بازیهات بخندم اینکه هنوز هم اخم که میکنی دلم میلرزد اینکه هنوز هم تو را دارم اینکه هنوز هم میتوانم تنگ در اغوشت بگیرم اینکه هنوز میتوانم کف دستت لی لی حوضک بکشم این ها همه یعنی معجزه.اینکه هنوز کلی چیز مشترک داریم...
برای گفتن دوستت دارم میبینی کلی بهانه ها دارم.دوستت دارم!
بودنت را دوست دارم گرچه اگر نباشی هم هستی.دوستت دارم و این را فهمیده ای به گمانم!بعد این همه روز بروز داده ای که فهمیده ای.یادت هست اول ها شما بودی؟زود "تو"شدی و این عجیب بود و هنوز هم عجیب هست که زود هوا شدی...
نیگاه کن من این دختر کوچولو هنوز لجباز تخس چطور توی اغوشت دست و پا میزنم و آرام میشوم!  و این هم معجزه است.مرا یاد بچه گیهام می اندازی.تو یک جای کودکی هایم حضور داشتی. و دیگر چشمهام گرد نمیشود وقتی بفهمم تو هم مثل من اردکت را سوار دوچرخه میکردی و دفنش کردی و دوستش داشتی....چیزی نمی گویم گرچه همیشه همانقدری هم که میگویم زیاد میگویم بلند میگویم.من تمام این خاطره های مشترک کودکیمان را مدیون همان خدای بالا سرمان هستم که سرش حتی داد میکشم که به بودنش حتی گاهی کافر میشوم من تو را،این معجزه های بودنت،و حتی سنگی را و چوبی و  آن خیابان با هم بودنمان را مدیون همان خدایم.خدایا به خاطر بودنش،سالم بودنش،  شکرت!
روزهاست که هر بچه ای را میبینم که دست مادرش را گرفته یاد تو می افتم.دنیایم را تقسیم کرده ام با نگاه همه ی دختر کوچولوهای مو فرفری که عجیب مرا یاد تو می اندازند.
و زود گذشت و سخت هم بود.

 عجیب دلم سکوت میخواهد.و لبخند و این چشم های خیس که همیشه خدا حس بارانی دارند عجیب دلتنگت میشوندو این شرمنامه  ها و این نوشته ها هستند تا تو باشی و دیگر هیچ....نزدیک تر بیا
 .....بیقرارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 15:42  توسط حسرت زده  | 

On a dark desert highway
cool wind in my hair
Warm smell of colitas
rising up through the air
Up ahead in the distance
I saw a shimmering light
My head grew heavy
and my sight grew dim
I had to stop for the night
من اهل سقوط و رفتن و نماندن نبودم.دخترک کوچکی که قید تمام جمله هایش امروز بود.
وسوسه نبودن دیوانه ام میکند .اینکه جوری نباشی که انگار از اول نبوده ای.فراموش کنی و فراموش شوی.و باز هم فقط نگران تو میمانم قول میدهم!و خیال میکنی من رویا بودم. و بعد برام کلی نامه مینویسی و اول همه اشان میگویی:-سلام رویا!!-شب ها که میخوابی مثل روح های مهربان توی قصه ها میایم و گونه ات را میبوسم و تو چشمهات را باز میکنی و داد میزنی نرو! و من دلم چقدر انوقت برای ماندن غنج میرود.برای رویای تو بودن.برای اینکه دو نفری روی پنجره بنشینیم و تف بندازیم.چشمهامان را ببندیم و جمعه فرهاد را سوت بزنیم یا اهنگ جدیدت را .بعد من یواشکی چشمهام را باز کنم.دستهام را بکشم روی صورتت،ارام .روی لبهات محکم.بعد لبهام را بچسبانم به  لبهات و دستام را فرو کنم توی موهات. و گریه کنم هق هق کنم و از اشک هام تمام پیرهنت خیس شود و تو چشمهات را بسته باشی که نگاه نکنی توی چشمهام که نگویی گریه اصلا به چشمهات نمیاد.که خنده ام نگیرد از طرز نگاه و حرفهات. و تو هنوز خیال کنی من چشمهام بسته است.انگشتام را میکشم روی صورتت بعد میبوسمشان.حالا چشمهات را باز مکنی میبینی من چشمهام باز است
تنم یخ کرده. و لبهام مانده گرم..زنده نمیشوم.فکر کنم مرده ام.سردم نیست اما.بوی تابستان گرفته ام و  حس مبهم چشمهات که بوی گیلاس میدهد مانده با من.پرتم میکنی پایین و من باز هم سقوط میکنم . و بعد ...و بعد..رویا ی تو میشوم آرام مثل چشمهات!رویایی که بوی توت فرنگی میدهد!ببین!اگه رو دستهات جون دادم اگر رویای تو شدم قول بده غسل نکنی!قول بده رویایت بشم. و یادت بماند که چقدر بی تابانه میخواستمت.وسوسه خورد شدن زیر ان ماشین لعنتی و ترس رویا نبودن برای تو گزگز میکند زیر پوستم شدید.
دلم دریا میخواهد و با صدای بلندت را وقتی داد میزنی لیلای من کو ...
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 16:36  توسط حسرت زده  | 

نه خط چشم مشکی میکشم تا اشکهام سیاه شود و نه هیچ چیز دیگری که بشود رنگ داد به چیزی مثل اشک!اشک ها را بیرنگ دوست دارم وقتی چشمهات قرمز میشود و مژه هات بهم میچسبد و رد خیسش میریزد روی صورت خاکیت!اشک ها را خاکستری دوست دارم!
+گریه میکنم؟
-نه.احمق شدی؟
شده احساس خوشبختی کنی وقتی بدانی همه چیزها بد پیش میرود؟بعد هی به خودت بگویی تمام میشود ..تمام میشود!شده آشفته باشی خودت را نگاه کنی توی آینه فحش بدهی به خودت!بعد هی با رد قرمز روی پیشانیت ور بروی و پوست پوستش کنی بعد خون بزند بیرون بعد دستهای خونیت را بکشی روی ناخن شصتت که لاک رنگ و رو رفته اش را که سالی یکبار هم لاک نمیزنی پاک کنی؟!
فحش دادم!به خودم توی آینه!و بدم آمد از چیزی که میدیدم!با این قیافه هنوز یاد نگرفته ام وقتی گریه می کنم کمی مرد باشم!چرند نگو!من مّردم یا شاید مُردم؟!
این فاصله ها تقصیر من نیست.باور کن!این بهار لعنتی هم تقصیر من نیست.نداشتن دستهات تو دستم،سکوتم،گریه هایی که هق هق میشوند و بعدش دل درد میگیرم،نگاه پسرک های هیز،دست درازیهایشان،تنهاییهام،خستگی های اطرافیانم،قرص های سحر که هر وقت قورتشان می دهم خنجر میزنند ته دلم و استفراغم میگیرد ..باور کن این ها تقصیر من نیست!که فکر میکنم به همه شان!که خوب است که میدانی همه شان را!تاوانش را داده ام و دارم میدهم گناهی که گناه من نبود .میبینی فک کنم دوباره زندگی را سخت گرفته ام!
این یک هفته آخری خدا را شکر کردم.نکردم؟برای دستهات.برای شانه هات.برای نگاهت.شکر کرده بودم.نکرده بودم!میبینی همه اش تقصیر لاک روی ناخن شصتم شد!وضوم باطل شد حتما!
توی ان یک هفته موهای سپیدم را گم کرده بودم!بعد گریه هم نکرده بودم!باور میکنی!بعد تمام روزهای دیدارمان هم آفتابی بود عجیب بر عکس همیشه که خیس میشدم موقع آمدن به خانه!گرمم بود!باور میکنی؟هی من تمام ان هفته را سیر میکردم عجیب روی ابرا زیاد!می نخورده مست بودم زیاد!!باور کن!این فاصله ها تقصیر من نیست!خش خش تمام گوشی های دنیا نیز!نروی یک وقتی!؟
من از داشتنت خوشحالم.خیلی خوشحال!من این تنهایی با تو بودن را دوست دارم.!دستهات را بده بهم!دستات تمام قید و بندهای من است

من احساس خوشبختی میکنم از اینکه تو را دارم!از اینکه تنها یک نفر من تویی!از اینکه تنها یک نفر سرم داد بکشد!از اینکه تنها یک نفر مرا بشناسد!
من به سیم اخر زده ام.فهمیده ای حتما!از همان خش خش های توی گوشی!من حالم خِراب شده!توی رویاهایم عهدی را میبندم و توی کابوس عهد نبسته ات را میشکنی!

 و این میشود کابوس یک روزم و بعد خواب میبینم که معشوقه هایت میریزند سرم و میخواهند دستهام را بردارند از دستهات! و تو دستهات را قفل کرده ای توی دستهام و من کلی توی خواب ذوق مرگ میشوم!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:18  توسط حسرت زده  | 

شبهایم نیز روشن بود به روشنی روزهایم ....

 اما نمی دانم چه شد که همه جا را تاریکی فرا گرفت...


حتی روزهایم را ....

دلم آن قدر گرفته است که هی می خندم .......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 13:36  توسط حسرت زده  | 

من هنوزم ميتونم چشمامو باز كنم هنوزم ميتونم بدون عينك دنيا رو ببينم هنوز ميتونم بستني يخي بخورم.

هنوز ميتونم از صداي باز كردن راني هلو  ذوق زده بشم.هنوزم ميتونم 5 تا نون خامه اي رو با هم بدم بالا!هنوزم ميتونم  دنياي شيرين دريا ببينم .

هنوزم ميتونم سنگ جمع كنم.هنوزم ميتونم راز جنگل با فافا بازي كنم!هنوزم ميتونم خودمو دوست داشته باشم.ميتونم شاد باشم و دوستامو تا مرز ديونگي بخندونم.

هنوز ميتونم  خودم باشم.ميتونم سه قطره خون صادق هدايت و بخونم و افسرده بشم متونم اني شرلي بخونم و بشم خود خودم!ميتونم اونسنس گوش بدم و صداي اسپيكر تو حد maxبالا ببرم.

هنوزم ميتونم ليلا فروهر يا اندي گوش بدم و برقصم  و به عقايد پرفشنالم بگم :كون لقتون!!!!!!!!!!!!!

 .هنوزم ميتونم با  يه دعواي كوچولو ساعت ها بغض كنم.هنوز ميتونم نقاشي بكشم.حتي ميتونم خواب ببينم.حتي ميتونم تو خوابهام زندگي كنم.حتي ميتونم ادم ها رو دوست داشته باشم.حتي ميتونم خنگ باشم و چه مهربوني بيشتر از اينكه خنگ باشي!
is'n something missing?
اينكه همه چيز خوبه و آرومه كذب محض!و همچنين اينكه منم حالم خيلي خوبه اين هم دورغ سيزده است!جديدا موهامو عين خاله هتي قصه هاي جزيره بالا سرم گرد ميكنم.مامان بهم ميگه خاله هتي!
I hAvE tO Be wItH u
To LiVe
To BrEaTh
you'r taking over me
 taking over me
 taking over me ......
چيز خاصي ميخوام از اين دنيا؟خب چشماتونو بگيرين من ميخوام شعر بگم همين الان.اره همين الانِ الان!
دستهايم را ميكشم رو گوشهايم
اين صداي توست
كه
ن
ط
ف
ه
ميبندد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 17:27  توسط حسرت زده  | 

سرم در حال انفجار. و تنها كاري كه ميكنم خوردن آبنبات قهوه اي آناتا ست كه تا ديروز ازش متنفر بودم. و با طعم قهوه سوختش اين سردرد مزمن بدتر ميكنه!
از اين كيبورد خستم.
از اين انگشتا خستم!
از اين سردرد خستم
از ديدن بچه ها خستم
از اين اخبار شبانگاهي و ساعت نه خستم
از اين همه بغ كردن خستم
از كن نات فايند سرور خستم
از كامينگ سون خستم
1،2،3،4،5،6..........
از اين پشه هاي گنديده كه به واسطه درد شق كردنشون حتي تو تاكسي هم لذت يه صبح افتابي ،يه بعدازظهر گرم،يه غروب نارنجي از ادم ميگيرن خستم
....و ميتوانم بلند داد بزنم و بگويم از تمامي به اصطلاح مردان مسلمان كشورم كه دستهاييشان توي بيني اشان دنبال سلوك ميگردد و  يا توي شلوارشان دنبال معصيت هاي هميشگي اشان چندشم ميشود و عجيب هم چندشم ميشود!

احساس ميكنم شبيه يه بره ي كوچوو تنهام!وقتي اومدي بايد كلي بغلم كني.فقط منو.هيچكي ديگه نه!
و ذهن من هنوز لبريز از صداي وحشت پروانه اي است كه او را با سنجاقي به دفتري مصلوب كرده بودند!
پوستم گسِ.
گيتار ندارم تا كوك كنم و از تو بخونم!
اه شيت!
سرمو ميزارم رو ميز.مث وقتايي كه ميذاشتم رو نيمكت.مثل وقتايي كه ظهري بوديم و از مدرسه می رفتم كافي نت  و هميشه خدا بغ زده بودم.
1،2،3،4،5،.....
.چيزيم نيست .فقط نميدونم اگه چيزيم نيست پس اينا چيه!...
اون دو تا مست چشات منو خوابم ميكنه
ذره ذره اون نگات داره آبم ميكنه
حوصله ام تنگ است.ميخوام باشي.ميخوام باشي و حرف بزني.حتي بگي خفه شووووو.و من تمام ذره ذره خ ،ف ،ش رو تو دهنم مزه مزه كنم.
نه از مرزبندي قسمتم جلو تر نيومدم.نگران چيزي نباش.من اون ادم نيستم يعني ديگه ادم نيستم!تندي نگو نه تو فرشته اي .
دلم ميخواد زندگي رو بالا بيارم!

نه مست ميشم،نه عاشق،نه مبارز!فقط ميخوام بايستم اينجا و نگاه كنم!
ااين روزا احساس ميكنم ناخونام داره هي كشيده تر ميشه!
و چقدر بن جووي رو و alwaysشو دوست داشتم:
what i 'd give to run through ur hair
To touch ur lips
To hold ur near....
و هنوز هم دوسش دارم.دور چشمم خشك و چشمام ميسوزه و من هر لحظه بي حوصله تر ميشم.
مگه فاصله يه حرف ساده نيست بين ديدن و نديدن؟از اين عينك لعنتي متنفرم.از چشمام اب مياد شايدم اشك.حوصله ن د ا ر م.كاش بودي. و دو تايي فوتبال ميديدم و من هي ميزدمت و بهونه ميگرفتم و تو هم هي عصباني ميشدي و با خوشحالي ميخندي.آخ كه من چقد وقتي با عصبانيت ميخندي و حرص ميخوري رو دست دارم!اونوقت حالم خوب ميشد.اما نيستي........
من و تو كم كه نه بايد شب بي رحم و گل مريم و بيداري شبنم باشيم..........
من به مردي عاشقم
مردي كه معشوقه هايش را
ساعت نه هر شب زنده به گور ميكند
و وقت مستي چشمهايش جنين مرده بيرون ميدهند
 و خسته از رفتن
و خسته از ماندن
و خسته از ابهام
ايستاده ميخندد....
خسته ام.يكمي شايد بيشتر از هميشه!عجب آپ تخمي شده!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 16:33  توسط حسرت زده  | 

 

دلم ميخواد برم رو يه ارتفاع 100000000متري و يكي تلپي منو پرت كنه پايين.بعد هي نيام نرسم به خاك .فقط اسمون باشه.
آره آره.ميدوني كه تو هيچ وقت نميفهمي كه من اگه خوب نباشم بد هم نيستم.اينكه من فقط نگرانتم.تو چه  ميفهمي من ميفهمم.بهت بگم حس ميكنم كي برات مشكل پيش مياد كي ناراحتي باورت ميشه؟نه نميشه با خودت خيال كن بازم توهم زدم!
چشمامو ميبندم  و با شهريار قنبري خلسه آور ميگم:
دست هاي تو تمام كائنات من بود
چرا باور نميكني؟؟؟
اين تماميه بودن من است كه بالا مياوري....
سرمو ميگيرم زير شير آب و توي آينه خودمو نگاه ميكنم.آب دهنم جمع ميكنم و توووف!تو آينه!شبيه اسكيزوفرني ها شدم.براي خودم نگرانم!
از دماغم آب ميچكه و ميريزه رو كيبورد.اونقدر بي تفاوتم كه اگه الان 100تا راني هلو رو بريزن جلوم كاري از دستم بر نمياد.
اگه ميتونستم يه نفرو تو تموم دنيا خفه كنم اون دختره الدنگ انتخاب ميكردم!
آهاي دختره.حساب كار دستت بياد كه من اين روزا بر عکس تموم كبريت هاي بي خطر دنيا خطرناك شدم........
من از تو با همه گفتم كه گريه بگيرم
من از تو با تو نگفتم كه در تو بميرم
اينكه هر كسي يه زندگي داره خيلي هيجان انگيزه.ميتونه هر كاري دلش خواست باهاش بكنه.من فعلا  زندگيم با گو هاي اطرافيان در حال رنگين شدنه!
دو تا قاصدك پيدا كرده بودم يه جايي كه سقف داشت.فوتشون كردم طرفت وقتي افتادن دوباره زمين فهميدم ادرس اشتباهي داده بودم.
هنوز داري نگاه ميكني.....
درست ميگم؟؟؟
دلم ميخواد نوك ناخوناتو اروم بكشي رو بعد روشن دستام.اونوقت من با تموم وجودم حس كنم اين ادمك هاي قلقلك اور ابستن دستاي تواند.
يكي از چشمامو كوچيك ميكنم و به درختا نگاه ميكنم درخت ها كه تار ميشن تازه ميفهمم اين نگاه تو ، عيب از كم رنگي من نيست به خدا!
.هنوز  وقتي تنها ميشوم بغ ميكنم و ياد لحن بي بخار چشمهايت ميفتم.تو از من هيچي نخواستي من پوچ شدم.
طبيعت را چه ترس از رفتن ماست
در اين شهر جنون ديوانه اي كم...........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 12:13  توسط حسرت زده  | 

گلایه کردن وقتی ندانی باید از کجا شروعش کنی و اصلا چرا باید گلایه کنی کار سختی است.وقتی دلیلی ندارم به سختی اش هم لابد نمیارزد.
نمیدانی.و اینجا را هم روزهاست که دیگر مجالی نداری تا بخوانی  و بدانی که چه حس و حالی دارم این روزها.گرچه مدت هاست فقط نوشته ام نه ان چیزی که دقیقا میخواستم.
میدانی حرفهام دیگر نوشتنی نیست.روزهاست حرفهام نوشتنی نیست.خواندنی هم نیست.بغض دارم زیاد.لااقل الان.کسی چه میداند شاید دارم میرسم به نقطه فنا.همانجا که میگویند بعدش خدا هست و خدا و باز هم خدا.مزخرف میگویم عزیزم!صوفی شدن ان هم برای خدا کار من نیست.
دلتنگت هستم زیاد و میدانم دیدنت برمیدارد کلی از بارهای روی شانه ام را، که میدانم تو ادرمان تمام دردهای منی.رفیق!روزهاست این دردها را این زخم ها را مرهم نگذاشته ول کرده ای به حال خودشان.پینه هایی که هی سرباز میکنند.داد میزنند که هستیم و میدانم که هستند که زندگی میکنند که دوست دارند مثل من زندگی را.که هر چی باشد از مردن که بهتر است!تازه فهمیده ام روزهاست چنگ زده ام به زندگی.
نمیدانی.خیلی چیزهاست این روزها که نمیدانی.نمینویسم تا بدانی.نمیگویم تا بدانی.تو نگاهم چیزی نیست تا بخوانی حتی.و نمیفهمی هیچوقت نمیفهمی.حتی نمیدانم چطور باید شروع کنم به گفتنشان.میدانم که گفتنش هیچی نباشد میتواند آرامم کند.به آرامش فکر نمیکنم.روزهاست آرامش ندارم.حتی نتوانسته ام با دل راحت عکس هات را نگاه کنم.حتی نشد چشمهام را ببندم و موهام را باز کنم و از تو تنها شدم سیمین قانم را با اسکرین سیور عکسهات که همیشه آرامم کرده،گوش دهم.رفیق!روزهام گند شده.
نمیدانی!نمیتوانم بنویسم اینجا حتی تا بدانی تا بهت بگویم بخوانی.
روزهاست دارم فکر میکنم آخرش چی میشود و حتی نمیدانم آخر چی چی میشود!
نمیدانی.اگر میدانستی دیدنت برمیدارد کلی از این دردهای روی دلم را یا لااقل کمرنگشان میکند تا بتوانم نفس بکشم کمی،مجالی پیدا میکردی.
نمیدانی،اگر میدانستی این شب ها هزار بار میغلتم و حتی اشک هم آرامم نمیکند،مجالی پیدا میکردی.
نمیدانی،اگر میخواندی اینجا را و میدیدی روزهاست فاصله افتاده میان......نمیدانی، اگر میدانستی دل سوزاندن برای تنهایی ادمها و حس کردن دردهای تک تک ادمهای دوربرت چه دردی دارد ..شاید...
اینها نوشتنی نیست اینها خواندنی هم نیست.حتی لایق به نگاه تو هم نیست.نقاب زده ام تا نفهمی دلتنگم زیاد....تا حالا نقاب نزده بودم....دوستش ندارم....اما...
اگر بیایی ....بعدش حتما لبخند میزنم....نمیدانی..پر عشقم اما هنوز.....

فقط!
فقط دلم خواست اسمت را داد بزنم یکبار اینجا(که نزدم!)...تا بدانی...

برای سه نقطه ها دوستت دارم ها را بگذار..من هنوز دلم به(شاید) دیدنت گرم میماند..  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 18:14  توسط حسرت زده  | 

چقدر درد ..چقدر غم...

تنهایی... سکوت... سرما...همدم این تن خسته...

یاد روزای تلخ و شیرین دو نفره یاد روزای کلاغ پر...

یادر روزایی که دوتایی دست تو دست هم تو کوچه های خلوت پرسه میزدیم و بعد از هر چند قدم بر میگشتیم و جای پامون و روی برفا میدیدم.....

یاد تمام اون روزا که بستنی های هم و لیس میزدیم و به هم فحش می دادیم

یاد روزایی که تو گریه میکردی و من از گریه تو گریم می گرفت..

یاد روزایی که تو دانشگاه نمی رفتی تا با هم باشیم...

یاد  قلیونایی که تو بهتر از من می کشیدی...

یاد اون پیر مرده با دو تا عصا که نمی شد بهش نخندید ...

یاد روزایی که سرت و روی پام میزاشتی تا آروم شی و من مثه یه نینی نوازشت میکردم...

یاد دوست دارم هایی که تو نامه ها شعرا حرفا گفتی بهم ...

یاد رقص های دونفره مسخرمون که تو اتاقم با هم میکردیم..

یاد اون حسای مشکوک تو  که همیشه حقیقت داشت ...

یاد حرفای پنهونی که یواشکی کنج دیوار نوشتیم...

یاد گناه هایی که  کردیم و خدا ازش  گذشت...

یاد اون دو تا قاصدکی که چیدی و با هم فوت کردیم ولی واسه هردومون یه دونه جا موند ...

یاد اون آهنگ بنیامین اون روز که پیاده تا نزدیکای خدا رفتیم ...

یاد دست های سردت که ازم گرفتی...

یاد از یاد بردن من..وقتی که بهت نیاز داشتم ....

یاد در آغوش هم پریدن و دلواپسی...

یاد زندگی کردنمون تو خانواده ای که غربت چشامونو ندید...

یاد روزی که ندیدی دارم تموم می شم...

یاد ...........

یاد.........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 18:38  توسط حسرت زده  |